شمس سراج عفيف
505
تاريخ فيروزشاهى ( فارسى )
گمان خيانت افتاد - مانا كه آن متعلم با عورتى ابواب عشق كشاده و دل بباد داده - آن متعلم روز شنبه از دهلي در فيروزآباد ميآمد - مدت پنج روز در خانهء خواجه احمد ميماند - خردگان او را تعليم ميكرد - در روز پنجشنبه در شهر دهلى ميرفت شبى از شبها خواجه احمد اهل دغا دو نفر غلام بچهء خود را با خود يار كرده با آن متعلم در فيروزآباد در شراب خوردن مشغول گشت - در عين خوردن شراب باد غرور در كار شد - ايشان هرسه نفر اتفاق كردند - و آن مسكين متعلم را زير كارد آوردند و حلقش بريدند - و هم دران نيمشب از خانهء خود بيرون آوردند بالاى پل ملك ( كه جانب راه سالوره بود ) بيرون انداختند - و جامهاي خون آلودهء خويش از تاثير خوف بيش براي شستن بگازر دادند - چون روز شد و آفتاب نمودار گرديد اتفاقا دران روز حضرت شاه بالاى آن پل ميگذشت - آن كشته شده را ديد و همدران محل ايستاده شد - و عنان سمند دولت كشيد - و دران ايام ملك نيك آمدي كوتوال نقل كرده بود - ملك حسام الدين پسر او كوتوالي داشت - حضرت شاه مستثنى همدران جايگاه ملك حسام الدين را طلبيده اين لفظ از زبان بىزيان خود كشيد - اگر كشندهء اين مقتول را پيدا نياري بجاي اين مقتول ترا بكشم ملك حسام الدين ازين فرمان بغايت حيران و متحير گشت چون متأملان نشسته كه كرا گيرد - و اثر اين خون در دامن كه بندد